SuisenYaniNarges |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
از کتاب "نیمه شب در آشپزخانه، می خواستم با تو صحبت کنم" نوشته شونتارو تانیکاوا
زیر تخت یک جفت کفش راحت قدیمی هست
و دوباره امروز صبح احساس می کنم که از خواب بیدار می شوم
زمان در واقع شبیه ساعت است:
اضافه کاری می کند و هیچ گاه دلزده نمی شود.
بیایید موضوع را عوض کنیم.
باد در میان علفها در جریان است.
من همان منظره قدیمی آشنا را می بینم.
عوض کردن موضوع آسان نیست.
| لینک | شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٧ - نرگس حقی |
از "کافکا در ساحل" نوشته هاروکی موراکامی
قلب تو شبیه یک رود است بعد از یک بارش طولانی باران وقتی که طفیان کرده باشد. نشانه ای نیست٬ همه کنده شده اند و با سیل رفته اند. و همچنان باران است که بر روی رود می کوبد. هروقت یک سیل مانند این از تلویزیون می بینی با خودت می گویی: این را می شناسم. این قلب من است.
That's it. That's my heart. خیلی قشنگه اما نمی شه یه جوری ترجمه کرد که «...»نشه بهش. من عمرا به ذهنم نمی رسه هیچی که ضرب اینو داشته باشه.
این همان است٬ قلبم.
این..این..قلب من است.
این را می شناسم اما واقعا شله.
امضا : غمگینه :)
| لینک | دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧ - نرگس حقی |
ورا به من زنگ زده می گه که می دونی که مریضم؟ می گم نه. می گه باید برگردم٬ فک می کنم همون درد همیشگی ستون فقراتشه.. می گه اونم هست اما یه تومور توی ستون مهره هام هست باید عمل کنم.
می گم کی برمی گردی در بهترین حالت؟ می گه فردای عمل! بعدا می گه که شوخی کرده در بهترین حالتم جند ماه باید توی رختخواب باشه. می گه بیشتر توضیح نمی دم می ترسم نگران شی! چرا همیشه مواظب آدمه؟
می خواسته ژاپن عمل کنه مامانش اینا می گن بیا اینجا. می گه دیوانه شدن! می گه اول من نگران بودم دیدم همه دیوانه شدن دیگه خیالم راحت شد! بقیه به جام نگرانن! چرا همیشه شوخی می کنه؟
| لینک | سهشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧ - نرگس حقی |
دیروز بهزاد داشت حرف می زد وسط حرفش گفت ما محکوم به زندگی کردن هستیم و منو یاد چند صد هزارباری که فکر کردم خودمو بکشم انداخت :) من از یه زمانی به بعد انتخاب کردم که زنده بمونم تا هر جا که شد.
قوی تر از اون بودم که خودمو بکشم و تخس تر از اون که محکوم به زنده بودن باشم.
| لینک | دوشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٧ - نرگس حقی |
سوم علیک
سرم شلوغه در مرزی فراتر از سرزمین عرضه ام. همه چی نسبتا در به داغونه اما دیروز یه صحنه ای دیدم که در ظرفیت ننوشتنم نمی گنجه..
از دانشگاه با قطار آخر داشتم می رفتم خونه٬ پشت درهای قطار یه درمیون یه مامور وایستاده بود. قطار که وایساد..پریدن تو ..در حال نعره زدن که ایستگاه آخره..کسی که با اون نعره به سقف نچسبه حتما یا مسته یا مرده!..حالایه زنه مگه پا میشد..مامور نمی تونه هم دست بزنه..نعره می زد...مشتری عالی مقام، مشتری عالی مقام............... حالا مگه پا میشه..
بهشونم (به مامورا) برای خالی کردن قطار احتمالا پنج دیقه اینا فرصت دادن که کاملا از استرس منفجر شن. پشت درهای قطار با چه اضطرابی این پا و اون پا می کنن تا بپرن توی قطار....
یه احساس مخلوطی از شوک، خنده، اضطراب و... به آدم می دن. موقعی که از کنار من می دوید یه نگاهی انداخت تاکید کرد ایستگاه آخره، سرمو تکون دادم و سعی کردم خودمو در غمش شریک بدونم.
| لینک | پنجشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٦ - نرگس حقی |
؟
من دیوانه این فیلمم، دیوانه! فکر نمی کنم دیدن هیچ فیلمی را این قدر تکرار کرده باشم...گاهی فکر می کنم شاید بهتر بود به جای تکرار این فیم دنیای اطرافم را نگاه می کردم...دنیای اطراف به اندازه تصورات ذهن زیبایی ندارد، اما اگر داشته باشد حتما چیز بهتری است...حداقل چیزی متفاوت از آفرینش ذهن یک نفره است. واقعیت شاید سراب باشد اما از تصور واقعی تر است.
اما هنوز نمی دانم بهتر بود این فیلم را این قدر می دیدم یا نه؟ هر چند که هزار بار دیگر هم می توانم.
| لینک | پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦ - نرگس حقی |
امروز دفاع تحقیق فوق لیسانسم بود، بعد از ارائه یک استادآمد گفت این که تحقیق نیود! :)) استاد تو و دکتر سنو (آن یکی استاد!) که باید این ایراد و این ایراد را به تو می گفتند من گفتم که من سه ماه است این چیزی را که توی داری به اون ایراد می گیری هی دارم به اینها می گم و جیک نمی زنن...ساکت شد رفت! حالا من که عاشق اینم یکی بهم ایراد بگیره! می رم یه سر بعدا ببینمش یکم از تحقیقم ایراد بگیره حالم بیشتر از الان جا بیاد :) جقدر خوشم اومد که دکتر فوجی مورا اینقدر مستقیم نقد کرد..
من عاشق اینم که هی بحث کنم و ایرادا رو بفهمم، بحث کردن توی فضایی که آدما برای هم احترام می ذارن بهتر چیز دنیا نیست؟
اما امیدوارم که نیافتم! حوصله ندارم سه ماه دیگه اینجا باشم، پشت این میز.
------------------------------------
این شعر(؟) را ده دقیقه بعد از اینکه نوشتم پاک کردم اما خودش خواسته بود که پاک نشود من هم از عالم مرگ برش می گردانم (وبلاگ را اگر بازسازی نکنیم نوشته پاک نمی شود، با اینکه توی یادداشت ها نیست اما دوباره می آید دیگه،نه؟ مال من هم همین جور شده بود.. )
شطرنج
هر وقت از خواب بیدار می شوی
دوباره در خوابی دیگری
می گردم دنبال خطی که واقعیت را جدا کند از خواب
کاش بیهوش شوم
و کسی بغلم کند
ببرد تا رختخوابم و پتو را تا روی سرم بکشد
تا صبح که بیدار می شوم
فکر کنم همه چیز خواب بوده است
------------------------------
دارم نقشه می کشم در اینجا رو تخته کنم :)
| لینک | جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦ - نرگس حقی |
شعرهای رسول یونان رو خوندید؟ اگه خوندید خوش به حالتون چون من نخونده بودم...
۱) و نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم.
رسول یونان از مجموعه ی روزبخیر محبوب من
۲) ماندهام چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
سالهایی را نیز که با تو بودهام
فراموش کنم
دریا را فراموش کنم
و کافههای غروب را
باران را
اسبها و جادهها را
باید دنیا را، زندگیم را و خودم را نیز فراموش کنم
تو با همه چیز درآمیختهای
....................:)
| لینک | دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ - نرگس حقی |

